دل نوشته های عاشق نگران
درباره وبلاگ


آبانـــــــــــــــی هستم ..... اگر دیدی یک آبانی در برابر خطای تو از غرورش گذشت مطمئن باش تو را بیشتر از آنچه در متخیله ات میگذرد دوست داره ﯾﻪ آباني ﻧﻪ ازت توضیح میخواد ، ﻧﻪ ﺩنبال دلیل میگرده ، نه دیگه کاریت داره ! ﻭﻗـﺘــﯽ ﺣـــﺮمته رابطه رو شکستی ، ﻓـﻘﻂ نگاهت میکنه ، ﺳـــﮑــﻮﺕ میکنه ﻭ ازت فاصله میگیره... همین

پيوندها
آموزش آشپزی
آموزش کیک وشیرینی
اس ام اس
جی پی اس موتور
جی پی اس مخفی خودرو

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان دل نوشته های عاشق نگران و آدرس scorpio.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 29
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 78
بازدید ماه : 77
بازدید کل : 15102
تعداد مطالب : 137
تعداد نظرات : 16
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
لیندا فلیحی

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 

اگر دلت گرفته...سکوت کن ،

این روزها کسی معنای دلتنگی را نمی فهمد !

مثل همه عصرها !

 
شیشه پنجره را باران شست ....از دل من اما چه کسی نقش توراخواهد شست؟
آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگمی پرد مرغ نگاهم تا دور 
وای باران باران 
پر مرغان نگاهم راشست.....-در میان من وتو فاصله هاست 
گاه می اندیشم میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری 
دست های تو توانایی آن را دارد که مرا 
زندگانی بخشد
چشم های تو به من آرامش می بخشد ...
وتو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا 
با وجود تو شکوهی دیگر 
رونقی دیگر هست 
می توانی تو به من زندگانی بخشی 
یا بگیری از من آن چه را می بخشی.........
گاه می اندیشم 
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبرمرگ مرا از کسی می شنوی
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را-بی قید-
وتکان دادن دستت که -مهم نیست زیاد-
وتکان دادن سر را که-عجیب!عاقبت مرد؟
-افسوس
-کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم :
"چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟.....
....با من اکنون چه نشستن ها خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی ها 
چه کسی می خواهد من وتو ما نشویم 
خانه اش ویران باد"
 


گاهی دلم می گیرد

از آدم هایی که در پس نگاه سردشان

با لبخندی گرم فریبت می دهند

دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمی کند......

و نوری که تاریکی می دهد

ازکلماتی که

چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند

دلم می گیرد

از سردی

چندش آور دستی که دستت را می فشارد

و نگاهی که

به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند

 

دکتر علی شریعتی

 

 

اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ؛

تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...
و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم

 اگر غرور نبود؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛
و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمانجستجو نمیکردیم

 اگر دیوار نبود؛ نزدیک تر بودیم ؛
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم

 اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم

هیچ رنجی بدون گنج نبود ...
ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند

 اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛
تا دیگران از سر جوانمردی ؛
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ....
اگر همه ثروت داشتند

 اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند ؛
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید

 اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه میگریستیم ومیخندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم....

اگر عشق نبود
اگر کینه نبود ؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

 اگر خداوند؛
یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا

انگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت

دكتر علي شريعتي

 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ*ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته*باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ*ترین هنر دنیاست.
 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
 

آموخته ام که خداعشق است

وعشق تنهاخداست

آموخته ام که وقتی ناامیدمی شوم

خداباتمام عظمتش

 عاشقانه انتظارمی کشد دوباره به رحمت او امیدوارشوم

آموخته ام اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم

خدابرایم بهترش رادرنظرگرفته

آموخته ام که زندگی دشواراست

ولی من ازاوسخت ترم...

 
یک شنبه 28 مهر 1392برچسب:نوشته هاي آموزنده,نوشته هاي زندگي ,, :: :: نويسنده : لیندا فلیحی

كه: مي توان در يك لحظه تصميم گرفت و يك عمر رنج كشيد.

كه: مي توان افكاررا كنترل كرديا آنها تورا كنترل ميكنند.

كه: بلوغ به تجربه هايت و درسهايي كه از آنها گرفتي مربوط است نه به سالهاي زندگي ات.

كه: قهرمان كسي است كه ، كاري را كه لازم است انجام شود بدون توجه به عواقب آن انجام ميدهد.

كه: گاهي حق داري عصباني شوي ولي حق نداري ظالم باشي.

كه: مجبورنيستي دوستت را عوض كني ،اگر بداني دوستت عوض خواهد شد.

كه: زندگي ات مي تواند در يك لحظه توسط مردمي كه تو حتي آنها رانمشناسي تغيير كند.

كه: حتي زماني كه تصور ميكني چيزي براي بخشيدن نداري ،ميتواني به كسي

كه كمك ميطلبد كمك كني.

كه: كسي را كه بيشتر دوست داري زودتر از دست ميدهي.

كه: اگركسي  آنگونه كه تو ميخواهي دوستت ندارد،به اين معني نيست كه در عشق

او نقصي است .

كه: با دوست ميتوان در سكوت و بدون انجام هيچ كارمشخصي بهترين اوقات را داشت.

 

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 14 صفحه بعد